محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

208

تاريخ الطبرى ( فارسي )

و چون ابراهيم در دره با پسر تنها ماند و چنان كه گفته‌اند آنجا درهء ثبير بود به دو گفت : « پسرم ، در خواب ديده‌ام كه ترا قربان كنم . » و او گفت : « پدر آنچه فرمان يافته اى به كار بند كه مرا صبور خواهى ديد . » از محمد بن اسحاق روايت كرده‌اند كه اسماعيل به پدر گفت : « اگر خواهى مرا قربان كنى بند مرا محكم ببند كه خون من به تو نريزد و از ثوابم كاسته نشود كه مرگ سخت است و بيم دارم وقتى كارد به گلويم رسيد دست و پا نزنم . كارد را تيز كن تا آسان ببرى و مرا آسوده كنى و چون مرا بيندازى كه قربان كنى به رو در - انداز نه پهلو كه بيم دارم وقتى به رويم نگريستى رأفت بر تو چيره شود و نتوانى فرمان خدا را به كار بندى ، و اگر خواستى ، پيراهن مرا به مادرم ده كه دلش آرام گيرد . » گويد : ابراهيم گفت : « پسرم ، چه خوب در انجام كار خدا كمكم مىكنى . » پس چنان كه اسماعيل گفته بود او را محكم ببست و كارد را تيز كرد و او را به رو در افكند و به رويش ننگريست و كارد به گلويش نهاد و خدا عز و جل كارد را وارونه كرد و او پسر را پيش كشيد كه زودتر كار را بسر برد و ندا آمد كه اى ابراهيم ، خواب تو راست شد ، اين ذبيحهء تو است كه به فداى پسر قربان كنى . خداوند عز و جل گويد : و چون تسليم شدند و او را به پيشانى در افكند . و رسم بود كه قربان را به يك طرف چهره در افكنند . و اين نشان درستى حديث است كه به پدر گفت مرا به چهره در انداز و موافق گفتار خداست كه فرمود : « و او را به پيشانى در افكند و ندا داديم كه اى ابراهيم خواب تو راست شد و ما نكو كاران را چنين پاداش دهيم و اين امتحانى آشكار بود و ذبيحه اى بزرگ به - فداى او داديم . » از ابن عباس روايت كرده‌اند كه قوچى كه بياوردند چهل پاييز در بهشت چريده بود و ابراهيم پسر را رها كرد و به دنبال قوچ تا جمرهء اول رفت و هفت